سرزمین سرد
سرزمین سرد محل حضور خداوند است در زندگی انسان

ارنست همینگوی فردریش نیچه خاموشی بموقع مکث کنید تنهایی عبور از طوفان لبخند آدم های خوب آناتول فرانس شعری از سهراب سپهری با اجازه خدا شکستن روزه پند حافظ درخت - ایرج جنتی عطایی روزی از روزها چرچیل بنجامین فرانکلین حال ما


نوروزتان پیروز باد




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : چهار شنبه 28 اسفند 1392

چهارشنبه سوری

آتشی روشن کرده ام و تا خاموش شدنش برایت دعا می خوانم .

می دانم به همه آرزوهایت خواهی رسید ؛

.

.

.

.

هیزمی دیگر در آتش آنداخته ام.

زرتشت




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392

کنترل خود




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 25 اسفند 1392

چراغ راهنما




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 25 اسفند 1392

بخاطر خودم




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 25 اسفند 1392

نیرنگ




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : پنج شنبه 22 اسفند 1392

تسلیم نشو

تسلیم نشو ...
برای خودت و هرآنچه که هستی ، بجنگ !
ناگزیری که بدترین لحظات زندگی را سپری کنی ،
تا به بهترین لحظات دست یابی ... !




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : چهار شنبه 21 اسفند 1392

رشته تسبیح

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود              

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

 

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان 

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

 

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند         

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

 

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد                                  

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

 

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد                  

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

 

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین          

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

 

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد                        

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

 

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار                     

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

 

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن                    

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

 

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد                            

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

 

 




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392

رسوائی

خواهی نشوی همرنگ

رسوای

جماعت شو




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : پنج شنبه 15 اسفند 1392

نزاع ترک شیرازی

حافظ :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب در جواب حافظ :


هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

شهریار در جواب هر دو :


هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

امیر نظام گروسی در جواب حافظ :


اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سرو پا را


جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

دکتر انوشه در جواب امیر نظام گروسی :


اگر آن مهرخ تهران بدست ارد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

 

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

 

رند تبریزی هم در پاسخ حافظ ، صائب و شهریار :


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را

 

 مگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری

 که او دل را بدست آرد، ببخشم من بخارا را

 

 نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

 نه من آن شهریارانم ببخشم روح و اجزا را

 

 که این دل در وجود ما خدا دارد که می ارزد

 هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را

 

 ولی گر ترک شیرازی دهد دل را بدست ما

 در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را

 

محمد فضلعلی در جواب حافظ :

 

اگر این مهرخ شهلا بدست آرد دل مارا

زیادت باشد اورا گر ببخشم مال دنیا را

 

به راه دین میبخشند سر و دست و دل و پا را

نه برگور و نه بر آدم گری بخشند اینها را

 

محمد فضلعلی در جواب انوشه و شهریار:

 

مگر ملحد شدی شاعر كه روح و معنیش بخشی

نباشد ارزش یك فرد زیبا ، روح و معنا را

 

امام عصری و حاضر چنین بیهوده میگویی

كه روح معنیش بخشی ، یكی مه روی شهلا را

 

وگر لایق بود اینها به خاك پای او بخشم

كه نالایق بود دست و سر و هم روح ومعنا را

 

مگر یك مهرخ خاكی به معنا چیز میبخشد

وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را

 

به یك مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند

ندانی این معما را به یاوه چرت میگویی

 

سید حسن حاج سید جوادی در جواب انوشه :

 

اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا

به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را

 

تمام روح و معنا را به دست یار می بینم

چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

 

الا ای حاتم طائی ز جیب غیب می بخشی ؟

نباشد ارزش یك بچه میمون روح و معنا را

 

یك شاعر یا شاعره گمنام در جواب به حافظ و رند تبریزی و صائب :

 

عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

 

گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

 

سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

 

بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

 

از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

 

بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

 

شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

 

برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

 

سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

 

بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را

 

دكتر آصف در جواب حافظ و گروسی و انوشه :

 

اگر آن مهرخ خوافی بدست آرد دل مارا

نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را

 

اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را

و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را

 

دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا

وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را

 

ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را

بدو بخشد تن و معنا ، بهشت و عرش اعلا را

 

حسین فصیحی لنگرودی :

 

"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"

نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را

 

ببخشید آنچه میخواهید ، از سر تا به پا ، اما

نبخشید از سر وادادگی ملک شهیدان را

 

ناتولی درخشان :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
چه جای بخششی دیگر سر و روح و بخارا را


کسی را چیز میبخشند که در وی حاجتی باشد
نه بهر ترک شیرازی که خود بخشیده جانها را

 

عماد کرمی :

 

اگر آن سرو اهوازی به دست آرد دل مارا
به ابروی کجش بخشم چهارشیر ، و ملی را


سخا و جود آن باشد که از شهرش بدو بخشی
نه چون حافظ که میبخشد به شیرازی بخارا را

 

خانم یاری :

 

اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را
چنــــــان بوسم به دل او را ، كه بوسد او دل ما را


نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را
نه چونصائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را


نه چون استاد مي بخشم به او، مـــن روحو اجزا را
نه چون ياري بسايم من ، ز آن عــــــزت كف پا را

سمـــرقند وبخــــارا را ازآن شاه مي دانـنــــد
كجا آري تو اي حافظ برايش اين هــدايـــــارا


سرو دست و تن و پا را خداي دل نمي خواهـــد
نخواهد ترك من صائب ، تو را باسودُ اينـهـــــا را


و تـو اي شهريــــار ما ،همي شوري ســـر صائـب
ندانستيكه از رب الكريم است روح و اجــــزا را


تو اي يــــاري اگر محو جمال يــــار ميبودي
بساييدي ز جــانت از برايش آن دل خــــــــارا

 

امیر یوسف محبی از زبان حافظ :


منــم حـــافظ که اشعارم پریشان کــرده فــردا را
بـه یــادم بــرده ایـن عـــالم تمـــام فکــر دنیا را

اگـر بـر تـرک شیـــرازی سراییــدم چنیـن اشعـار
نمیـدانـــی کـه یــاد او هنـــوزم بـــرده دلهـــا را

چنیــن یــار گــران قدری ندیــدم در پــس عــالم
که صائب در جواب من دهد دست و تن و پا را

اگــر پاســخ ندادم مــن به صائب در چنین روزی
نمی خواهم غمش بینم که گیرد دامـن مـا را

اگــر گـــویـــم دهــم بــر او سمـرقــند و بخــارا را
هــم اکنـــون بـاز میگویــم دهم من کل دنیا را

اگــرعشقی چنین خواهی بگو راز خودت با رب
کـه بـر عشــاق میبخشد تمــام روح و معـنا را

نصیحت می کنم بر تو که داری ایـن چنین دلبـر
به هـر قیمت به دست آور اگـر خواهی ثریـا را

کنم یادی ز این یوسف که داده وقت خود بر من
ندایش را به رب گوییــم کـه میخواهد زلیخا را

 

مهرانگیز رساپور (م. پگاه) :


چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آن‌ها را


از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را


وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون
ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را


بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا
به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را


رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین
که بریک طره‌ی مویش، ببخشی هردو دنیا را


فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را


شنیدم خواجه‌ی شیراز، میان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !»


بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم ،
مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را؟!

 

محمد عبادزاده شاعر طنز سرا :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

 

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

 

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...!

 

یک شاعر یا شاعره طنز سرای دیگر :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بگویش باز پس آرد دل بی چاره ی ما را

 

مگر طاقت و یا ظرفیتش چون است یارم را

که هر کس میرسد ره ره بدستش می دهد دل را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا

 

سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم

زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را

 

گر عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را

چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا

 

یک شاعر یا شاعره گمنام :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

 

مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

 

کسی که دل بدست آرد ، که محتاج بدنها نیست

که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

به پیش ترک شیرازی مگر کی ارزشی دارد
اگر بخشم زدار خود تمام روح و اجزا را

خوشا آن کس که می بخشد ز دار و از ندار خویش
بسان شیخ شیرازی که بخشیده است آنها را

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلما را
به خال هندویش بخشم تمام ملک دنیا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد

 یکی جان و یکی روح و دیگر هیج می بخشد


یکی از بخشش عریان است و ان دیگر به عصیان است
و هرکس از برای دل دوصد بس بیش می بخشد


اگر ان ترک شیرازی، دلی را دست اوردی
تو عنوان دان که او هم نیز، یکی ناچیز می بخشد

 

 یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را


کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

اگر یار بلند بالا        بخواهد خاطر مارا

 

بر این لطفش ببخشایم        تمام جمله اعضا را


هر آن کس چیزمی بخشد        ز مال خویش می بخشد


هر آن کس چیزمی بخشد        ز ملک خویش می بخشد


نه چون حافظ که می بخشد        سمرقند و بخارا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست

نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را

 

"ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را"

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

 

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام  دیگر :

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

 

روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است

من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را

 

اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی

از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

هر آن کس چیز می بخشد          به لطف خویش می بخشد
یکی جان و یکی روحش          یکی دیگر بخارا را


یکی شاید ندارد چیزی           وهیچ اش نمی بخشد
یکی چون من نه می بخشد          نه می خواهد که بخشیدن


اگر آن ترک شیرازی          به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش این من          نه خواهم خواست بخشیدن

 

شاعری با نام هوشنگ :

 

الا ای مدعی عشق سمرقندوبخارا را                      سرو دست و تن پارا و هم آن روح ومعنا را
بهایش را ستانیدن نباشد شرط دلداری                         ببخشا بارضای دل نه با شرط و اگر اما!
ودرثانی تمام این سخاوتها که میبخشی                   فروغی از رخ یار است نباشد ذره ای مارا!
برای یار شیرینم نیابم تحفه ای لایق                       چه آرد او چه نارد او بدستش این دل مارا!
 

 

من هم میگم :

 

سمرقند و بخارا را ، سر و دست و تن و پا را

تمام روح و اجزا را ، تمام روح و معنا را

 

هزاران شعر زیبا را ، شهنشاهی عالم را

بهشت و عرش اعلی را ، سریر روح معنا را

 

نه ایران را ، نه ایمان را ، نه حتی کل دنیار را

هزاران عشق زیبا را ، زهی ملک سلیمان را

 

نه ثروت را ، نه مکنت را ، نه شوکت را ، نه صولت را

نه اینان را ، نه آنان را ، نه حتی کل دریا را

 

نمی بخشم به جانانم ، بدان خالق همی بخشم

که بخشیده به من ، آن ترک یار مهربانم را

 

آگر آن ترک جانانم بدست آرد دل ما را

به محض بودنم بخشیده او یک روح و یک جان را

 

نباشد هیچ لا یق تا که بخشم من نگارم را

به محض بودنش بخشم ، تمام بود و هستم را




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392

سیب

حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودند
و یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است ...

شعر " حميد مصدق " :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره ، از باغچه ی همسايه ... سيب را دزديدم !

باغبان از پي من تند دويد ...

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه !

سيبِ دندان زده از دست تو افتاد به خاك ...

و تو رفتي و هنوز ...

سالهاست كه در گوشِ من آرام آرام

خش خشِ گام تو ... تكرار كنان مي دهد آزارم !

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم : كه چرا باغچه ی كوچك ما سيب نداشت ... ؟!

...................................................................................................................................



.....................................................................................................................................

جواب " فروغ فرخ زاد "

من به تو خنديدم ...

چون كه مي دانستم ...

تو به چه دلهره ، از باغچه ی همسايه ، سيب را دزديدي !

پدرم از پي تو تند دويد ...

و نمي دانستي : باغبانِ باغچه ی همسايه

پدر پير من است !

من به تو خنديدم ...

تا كه با خنده ی خود ، پاسخ عشقِ تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك ... لرزه انداخت به دستان من

و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك ... !

دل من گفت: برو !

چون نمي خواست به خاطر بِسِپارد ... گريه ی تلخ تو را ...

و من رفتم ...

و

هنوز ... سالهاست كه در ذهن من آرام آرام ...

حيرت و بغض تو تكرار كنان ... مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم : كه چه مي شد اگر باغچه ی

خانه ی ما سيب نداشت ... ؟!
...................................................................................................................................




...................................................................................................................................

جواب زیبای شاعر جوان " جواد نوروزی " به این دو شاعر :

دخترک خندید

و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه ... سیب را دزدیده !

باغبان از پی او تند دوید ...

به خیالش می خواست ... حرمت باغچه و دختر کم سالش را ، از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد ... !

این وسط من بودم ... سیب دندان زده ای ...که به خاک افتادم !

من که پیغمبر عشقی معصوم ...

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق ...

و لب و دندان ِ...

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم !

و به خاک افتادم ... !

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود ...

دخترک رفت ... !

ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست ... پوسیده ام آرام آرام !

عشق ، قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ... ! ولی ذرّاتم ...

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی ، به خدا رابطه با سیب نداشت !




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : پنج شنبه 8 اسفند 1392

پرواز

 

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست.




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : چهار شنبه 7 اسفند 1392

وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ـ داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید ـ گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم، این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ـ ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
دل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم ـ بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت ـ سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت ـ یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او ـ داد رسوایی من، شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او ـ شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

چاره این است و ندارم به از این رای دگر ـ که دهم جای دگر، دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر ـ بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یارِ نو و یارِ کهن هر دو یکی است ـ حرمت مدعی و حرمت من، هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن، هر دو یکی است ـ نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یار دگر باشم به ـ چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیبِ گل ِ رخسارِ دگر باشم به ـ مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟
سازم از تازه جوانان چمن، ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست ـ مي توان يافت كه بر دل زمنش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست ـ بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است ـ راه ِ صد باديه درد، بُريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است ـ اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود ـ آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود ـ چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود ؟
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم؟ ـ سرخوش و مست زجام دگرانت بینم؟
مایه عیش مدام دگرانت بینم؟ ـ ساقیِ مجلس عام دگرانت بینم؟

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

در کمین تو بسی عیب شماران هستند ـ سینه پر درد ز تو، کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند ـ غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف دور و برت باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت ـ وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت ـ با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند



نویسنده : مهران قیصری تاریخ : چهار شنبه 7 اسفند 1392

زندگی

 

زندگی هرگز تسلیم نمی شود




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : دو شنبه 5 اسفند 1392

دعای دکتر شریعتی

خدایا!

      به من توفیق

         تلاش در شکست

                صبر در نومیدی

                    رفتن بی همراه

                         کار بی پاداش

                                 فداکاری درسکوت

                                          دین بی دنیا

                                           عظمت بی نام

                                        خدمت بی نان

                                      ایمان بی ریا

                                خوبی بی نمود

                         عشق بی هوس

                     تنهایی در انبوه جمعیت

                    ودوست داشتن

                  بدون آنکه دوست بداند،

                  روزی کن!

                  آمین یا رب العالمین!




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : دو شنبه 5 اسفند 1392

پند کورش

مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,

ولي آنان را ببخش .

اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,

ولي مهربان باش .

اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,

ولي موفق باش.

اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,

ولي شريف و درستکار باش .

آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,

ولي سازنده باش .

اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,

ولي شادمان باش .

نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.

ولي نيکوکار باش .

همواره بهترين هاي خود را به دنيا ببخش

حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.

ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست

همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم.




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : دو شنبه 5 اسفند 1392

نعمت های بی قیمت

اگر می خواهی احساس ثروتمندی کنی
تموم چیزهائی را بشمار که داری
وپول قادر به خریدنشان نیست




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 4 اسفند 1392

کوهنورد

چیزی که می شوی

از جائی که می رسی 

با ارزشتر است.




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 4 اسفند 1392

توقف بازی

در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 4 اسفند 1392

شکر خدا




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 4 اسفند 1392

اراده




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 4 اسفند 1392

پینوکیو




نویسنده : مهران قیصری تاریخ : یک شنبه 4 اسفند 1392


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سرزمین سرد مي باشد.